سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
1:57 عصر
141
داستان تنهایی یک مرد..

 

سال های سی و نهم و چهلم پس از هجرت بود..

سال هایی بس پر رنج..

غربت امام (ع) روز به روز بیشتر میگشت..

امام(ع) بود و مونسش،چاه خانه اش..

مردم کوفه روز به روز که نه،ثانیه به ثانیه بر نافرمانی و کار شکنی شان می افزودند..

امام(ع) بارها و بارها آن ها را به جهاد علیه معاویه(لعنت الله علیه) و کارگزارانش خوانده بود..

و آنها فراموش کرده بودند بیعتشان را..

همان گونه که مردم مدینه فراموش کردند بیعتشان در غدیر را..

و امام برای فاطمه اش (س) سخت دلتنگ بود..

سینه اش از غم به درد آمده بود..

تنها دلخوشیش فرزندانش بودند:

حسن(ع)،حسین(ع)،زینب(س)،ام کلثوم(س) و عباس(ع)..

امام (ع) شب و روز، آشکار و نهان مردم کوفه را به رزم علیه مردم تیره روان می خواند..

اما هریک جهاد را بر گردن دیگری می انداخت..

امام(ع) خسته و دلشکسته بود..

.

.

.

معاویه در صدد گرفتن سرزمین مصر برآمد..

محمد بن ابی بکر،ماجرا را برای امام(ع) نوشت..

امام(ع) مالک اشتر،یار وفادارش را به مصر فرستاد..

مالک در جمل و صفین هم در کنار امام(ع) بود..

و مالک که بود؟؟

کسی بود که علی (ع) در موردش فرمود:

"به خدا اگر کوه بود،کوهی بود جدا از دیگر کوه ها

و اگر سنگ بود،سنگی بود خارا،

که سُم هیچ ستوری به ستیغ آن نرسد

و هیچ پرنده ای بر فراز آن نپرد.."

و حالا این روز ها که همه علی (ع) را تنها گذاشته بودند هم، او بود..

معاویه خبر رفتن مالک به مصر را شنید..

میدانست اگر پای مالک به مصر برسد،

پای معاویه را از مصر قطع خواهد کرد..

دستور داد او را در راه رفتن به مصر،بکشند..

و آن ها به او زهر خورانیدند..

و مالک هم به شهادت رسید..

و امام(ع)....

و امام(ع) پس از شنیدن خبر شهادت مالک،سخت گریست..

و فرمود:

"علی را دو دست بود..یکی در صفین افتاد(عمار) و دیگری در راه رسیدن به مصر.."

...

و حالا امام(ع) تنهاتر از قبل گشته بود..

چیزی نگذشت که محمد بن ابی ابکر را هم کشتند..

و جسدش را در پوست خرِ مرده ای گذاشتند و آتش زدند..

امام(ع) کمرش خم گشته بود..

یارانش یکی پس از دیگری به دیدار رسول خدا(ص) میشتافتند..

و او هم سخت دلتنگ دیدار برادرش بود..

و شاید یادآوری می کرد نبردهای در رکاب رسول خدا را..

و روزهای خوب ِ بودن با رسول الله و فاطمه(س) را..

و اکنون اما، علی (ع) مانده بود و مردم کوفه..

علی (ع) مانده بود و معاویه..

علی (ع) مانده بود و چاه خانه اش..

علی (ع) مانده بود و مردانی نه مرد،نه انسان،که از حیوان پست تر..

علی (ع) مانده بود و یتیمان کوفه..

و حالا علی (ع)بود و علی (ع) بود و علی (ع)..

تنهای تنها..

 

پ.ن1:امشب دعا کنیم در حق یکدیگر..برای آمرزش خودمان،پدر و مادرمان و دیگران..

پ.ن2:امشب دعا کنیم نیکی سرنوشت یکدیگر را..

پ.ن3:امشب دعا کنید نیکی سرنوشتم را..نه سرنوشت یک ساله را..که سرنوشت یک عمر را..

عکس شهادت امام علی